|
اولی بودی و تا آخر گرفتار توام آخرین هستی و از اول وفادار توام با تو بودن را کسی امدازه ی من حس نکرد هرچه هستی هرچه باشی باز هم به یاد توام + نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 18:45 توسط ساغر |
معلم به خط فاصله میگفت: خط تیره
او میدانست که فاصله چه به روز آدمی می آورد....
تونل ها می گویند:
راه هست حتی در دل کوه
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390 16:51 توسط ساغر |
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390 15:15 توسط ساغر |
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390 12:35 توسط ساغر |
زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد. مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد. ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمیداشت، آن مرد هم همین کار را میکرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بیادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی میخواست! زن جوان حسابی عصبانی شده بود. در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلیاش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده! خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیتهایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد! در صورتی که خودش آن موقع که فکر میکرد آن مرد دارد از بیسکوئیتهایش میخورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرتخواهی نبود. همیشه به یاد داشته باشیم که چهار چیز است که نمیتوان آنها را دوباره بازگرداند : + نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390 12:33 توسط ساغر |
امیری به شاهزاده گفت:من عاشق توام + نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390 12:30 توسط ساغر |
تو دیگه دوسم نداری مثه اون روزای اول دیگه هیچ حرفی ازم نیست توی خونه های جدول اسم من که پر نمیشه توی خونه های خالی وقتی که منو سپردی تو به دست بیخیالی حالا باور میکنم که دیگه عشق منو تو مرد اگه چیزی بین ما بود منو یاد تو می آورد انگاری از سر اجبار دلت اینجا موندگاره دیگه یه عادتو تکرار تورو پیش من میاره حتی لحظه هات ندارن دیگه رنگ بی قراری دیگه هیچ حرفی ازم نیست تو دیگه دوسم نداری بودن و نبودن من واسه تو فرقی نداره چیزی بینمون نمونده منو یاد تو بیاره + نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390 10:54 توسط ساغر |
خداوندا ! غرورم را شکستند.... پل سبز عبورم را شکستند.... چه بی رحمانه در پاییز غربت........ دل سنگ صبورم را شکستند....... + نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390 10:45 توسط ساغر |
داستان پیرمرد پیرمردی تنها در جایی زندگی میکرد.او میخواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.تنها پسرش که میتوانست به او کمک کند در زندان بود.پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت وضعیت را برای او توضیح داد: پسر عزیزم من حال خوشی ندارم.چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. من نمیخواهم این مزرعه را از دست بدهم چون مادت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت.من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام.اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل میشد من میدانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم میزدی. دوستدار تو پدر مدتی بعد پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد: پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن.من آنجا اسلحه پنهان کرده ام. ۴صبح فردا ۱۲ نفر از ماموران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند.بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند. پیرمرد بهت زده نامه ی دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و میخواهد چه کند؟ پسرش پاسخ داد: پدر برو سیب زمینی هایت را بکار.این بهترین کاری بود که از اینجا میتوانستم برایت انجام بدهم. هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد.اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم انجام کاری را بگیرید میتوانید آنرا انجام بدهید. + نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390 10:39 توسط ساغر |
پارسال با او در زیر باران راه میرفتم.... امسال راه رفتن او را با دختری دیگر در زیر باران اشکهایم دیدم.... شاید باران پارسال اشک دختری دیگر بود....! + نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390 10:18 توسط ساغر |
|